الغزالي
26
كيمياى سعادت ( فارسى )
همچنين وى را كار همىفرمود ، و وى همىكرد . چون گرمابهبان باز آمد ، و آواز روستايى شنيد كه با وى حديث مىكرد [ 1 ] ، ترسيد و بگريخت . چون به درآمد ، [ 2 ] گفتند : « گرمابهبان بگريخت از بيم اين واقعه . » گفت : « بگو مگريز ، كه جرم آن را بوده است كه تخم به نزديك كنيزكى سيه بنهاد . » عبد اللّه درزى ( ره ) از جملهء بزرگان وقت خويش بوده است ، گبرى وى را هر سالى درزيى فرمودى و هر بارى سيم قلب فرا دادى ، و وى فراستدى و هيچ چيز نگفتنى . يك بار غايب بود ، شاگرد سيم قلب فرانستد . چون باز آمد . [ 3 ] گفت : « چرا چنين كردى ؟ كه چندين سال است كه وى با من اين همىكند و من بر وى آشكارا نكردم و از وى فراستدهام تا مسلمانى را فريفته نكند بدان سيم نبهره ، و آن را در زير خاك كردهام . » اويس قرنى ( رض ) همىرفتى و كودكان سنگ همىانداختندى اندر وى ، گفتى : « بارى سنگ خرد اندازيد تا ساق من شكسته نشود كه آنگاه نماز بر پاى نتوانم كرد . » يكى احنف قيس ( رض ) را دشنام همىداد و با وى همىرفت ، و وى خاموش مىبود . چون به نزديك قبيلهء خويش رسيد بايستاد و آن كس را گفت : « اگر باقى مانده است اين جايگاه بگوى كه اگر قوم من بشنوند تو را برنجانند [ 4 ] . » زنى مالك دينار را گفت : « اى مرايى ! [ 5 ] » گفت : « نام من اهل بصره گم كرده بودند ، تو باز يافتى . » اين است نشان كمال نيكوخويى كه اين قوم را بوده است . و اين صفت كسانى باشد كه خويشتن به رياضت [ 6 ] از صفات بشريت پاك كرده باشند به كلّيت ، و جز حق - تعالى - نبينند ، و هر چه بينند از وى بينند . و كسى كه از خويشتن نه اين بيند و نه چيزى اندك مانند اين ، بايد كه غرّه نشود و به خويشتن گمان نيكوخويى نبرد . و السّلام .
--> [ 1 ] حديث كردن ، سخن گفتن . [ 2 ] چون على بن موسى الرضا ( ع ) بيرون آمد . [ 3 ] چون عبد اللّه درزى باز آمد . [ 4 ] رنجاندن ، آزار دادن . [ 5 ] مرايى ، رياكار . [ 6 ] با رياضت .